.
یه روز و روزگاری توی این شهر یه دختر بود .
وقتی که نهال بود ، باغبونش ولش کرد و رفت و دیگه نیومد.
اون دختر پدرشو خیلی لازم داشت ولی فقط یادگاری اون پدر مونده بود ، یه عروسک...
هر چی بزرگتر می شد ، فکر می کرد تنها چیزی که لازم داره دو دست قویه که بتونه حرکتش بده
درست مثل یه عروسک...
اگه یه آدمی می خواستش با شدت پرتش کنه حتی توی گلها ناراحت می شد،
و اگه یه بازیگردون آروم بغلش می کرد و براش لالا ئی های قشنگ می خوند و آروم می بردش تو قعر چاه ،
حتی لبخند هم می زد ، مثل یه عروسک...
تا اینکه بزرگ شد و عروسکی شد که هر روز یه بازیگردون بهش نفس می داد و دلشو می خرید و فردا براش پس می داد.
چون می فهمید که داره مثل یه عروسک می مونه و عروسک ها تو دنیای آدم ها و بازیگردان ها یه روز کنار گذاشته می شن؛
تمام سعیش رو کرد که جلوی بازیگرا کم نیاره . و این کم کم شد تمام هدفش تو زندگی (کم نیاوردن)
ولی نمی شد . چون بازیگر دانهای عروسک همیشه احساس برتری می کنن...
شب ها رو دوست داشت و بیدار می موند. بیشتر به این خاطر که تو شبها از دنیای واقعی خبری نبود . از کم بود ها ، از اشتباهات گذشته و کم و کاستی هائیکه بر اثر غفلت و خوابزدگی بوجود میان. تو شب دنیای فانتزی عروسک ها و بازیگردون ها شکل می گرفت . توی اینترنتی که بازیگردون ها با نقاب می اومدن و عروسکها اینو نمی دونستن .
اون خوشحال بود وقتی وارد دنیای عروسک ها می شد . دنیای دخترائی که مثل عروسکها دوست دارند بخندند و برقصند و دو بازوی قوی اونها رو بالا پائین بندازه...
و گریه می کرد وقتی وارد دنیای بازیگرها می شد ، چون همیشه ناخواسته مورد استفاده اونها بود.
اون کامپیوتر خودش رو روشن می کرد و چت می کرد. از بازیگردانهائی که نقاب مهربونی و با شخصیتی داشتن خوشش می اومد و بهشون احترام می ذاشت.به این امید که اونها شاید ازش خوششون بیاد البته بدون منظور بد و سو استفاده.
و چه طور می شد کسی به اون بفهمونه که در اشتباهه؟
( چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت زنده نبوده است)
ولی...
خدائی که اون بالا بود فراموشش نکرده بود،
یه باردیگه متولدش کرد و او اینبار زاده شد در تمام پاکی ها و سبزی ها و خدائی ها... . او انسان زاده شد و یک بنده خدا شد.
که حق تعالی فرمود : (شما را آزاد آفریدم پس بنده موجودی مثل خود نشوید)
فهمید که همیشه بازیگردون ،بازیگردون و عروسک ، عروسکه . هر چه هم که سعی کنند خود را فریب دهند.
اون موقع بود که گریه کرد
اما اینبار نه مثل یه عروسک که بی اراده تا ساعت ها گریه می کنه
و نه حتی مثل یه بازیگردون که گریه ش مکر و فریبه
اون موقع بود که
دیگه اسم ( آی دی) ش ،« عروسک» نبود...
.
.
مارگوت بیگل
.
اندیشه مکن که شانه هایت سنگین شود
اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی
در شگفت می مانی از نیروی خویش
به شگفت می مانی که به رغم ضعف خویش
چه مایه ی توانایی ...
.
.
سختی ها می آیند که عبور کنند